رازاین نام بزرگ

 

 

بر مخزن غیب باب مفتوح علی است
گیتی همه کشتی و در او نوح علی است

آن روح که مبداء حیات همه اوست
بر قالب آفرینش آن روح علی است


راز این نام بزرگ



نامت بلند است؛
چونان پیشانی‏ات که خود، معراج آفتاب است و رویشگاه ماه.

آراسته به هزار ستاره روشن و روحت، اقیانوسی که تلاطم
و سکوت، بی‏قراری و آرامش و خشم و لبخند را به هم آمیخته، در خویش گرد آورده است.


تو را چنان که باید نمی‏شناسم؛
نه من، که هیچ کس را یارای شناخت کاملت نیست؛

چرا که فراتر از ادراک یک جانبه نگر انسانی
«نه بشر توانمش خواند نه خدا توانمش گفت متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را»

نامت بلند است؛
به بلندی انسانی که با صداقتی یگانه و راستین، لباس «الست»
می‏پوشدو حیلت‏ها و نفاق‏ها را می‏فهمد.

نامردمی‏ها را، عهد شکستن‏ها را و نیرنگ‏ها را می‏بیند و استخوان در
گلو صبر می‏کند. طبیعت زلال و چاه تنهایی را محرم اسرار خود می‏کند؛

آن‏گاه که مردمان را جز متاع گندیده دنیا در دل و ترس
از زورمندان و طمع زرمندان در چشم نیست.

روحت بلند است؛ چونان نامت، با غربتی به ژرفای تاریخ پیوسته.
نمی‏دانم چرا هر وقت نام بزرگت را می‏شنوم
بی‏اختیار قلبم می‏شکند و اشک در چشمانم می‏سوزد.

نمی‏دانم راز این بزرگی و مظلومیت، قدرت و غربت و بلندا و بندگی چیست؟
نمی‏دانم راز علی چیست؟ راز تنهایی و چاه، هیبت و صبر؛
راز استخوان شکسته در گلو چیست؟

راز مردی که درِ خیبر را با ضربتی از جای می‏کند و پر هیبت‏ترین
پهلوانان قریش را با دبدبه و کبکبه‏شان، به زمین می‏کوبد، راز فریادی با آن
رسایی نشسته بر قله سکوت، راز آن سکوت غریب چیست؟


نامت بزرگ است؛ نام غیور غریبت.
نامی که چون حرف رسالت و دین، نام محمد و نجات انسان
پیش می‏آید، در عین غیرت و قدرت، سیلی خوردن فاطمه علیهاالسلام را می‏بیند و سکوت می‏کند.

نمی‏دانم راز این نام بزرگ، این روح غریب چیست؟

 



داوود خان‏ احمدی

 

 

 

 

 

 

 

اعتکاف...لحظه ای عاشقی

 



بهار در ثانیه ‏های عشق

نویسنده: امیر مرزبان

پروانه ‏ها بال می ‏گیرند و به سوی باغی پرواز می ‏کنند که جز خُلود و خلسه و جذبه، عطری از آن بیرون نمی ‏تراود.
شور چرخی عاشقانه فرا می ‏گیرد مرا، آن‏گاه که در پرتو زُلال تو غرق می ‏شوم.
آن ‏گاه، بالی فرا دست ملکوت برایم هویدا می‏ شود و من پر می ‏گیرم از تو به تو و از خود به خود.
چه قدر آدم‏ های مثل من این‏ جا زیادند!
چه قدر بوی واژه‏ های نور را می ‏توان حس کرد! چه قدر خورشید در حال آغازند؛ آغاز بهار در ثانیه ‏های عشق.
و عشق یعنی جدایی از دنیا.
و عشق یعنی جدایی از همه چیز جز دوست.
حالا نشسته‏ ام و کنار این همه خلسه و خاطره، برای تو می‏ خوانم نماز عاشقانه‏ای که به احترامش، فرشته‏ها تبرکم می‏ کنند.
من معتکف هزار ساله عشقم.
من مخلوط ملکوتم و مجذوب جاذبه نور.
من خلاصه خلسه‏ های زمینم.
چه قدر زیباست که همه دنیا را زیر پاهایت نگاه کنی!
چه قدر زیباست که چند روز جز نور نفس نکشی، جز نور نگویی، جز نور نشنوی، جز نور نبینی، جز نور... نور... نور و نور یعنی شاعرانه ‏ترین تجلی خداوند بر زمین
و نور یعنی خاطره سه روز با ابدیت نماز خواندن.
این سه روز، آفرینش، کنار تسبیح من و تو آرام می‏ نشیند و لب می‏ گیرد به ذکری مقدس.
این سه روز، کبوترهای پشت بام و گلدسته ‏های مسجد هم ساکتند و نماز می‏ خوانند، با چشم ‏های خیس
این سه روز، خدا خودش را روی زمین تکثیر خواهد کرد.
شوری در زمین افتاده و تو با عشق، به خلوت ابدی واژه‏ ها می‏ رسی؛ به ساکت ‏ترین گوشه شبستان نور، به منتهای سادگی.
صبحی تازه خواهد آمد و درخت‏ ها، مزه آرامش می‏ گیرند.
این‏ جا بوی عطر تو، بوی عطرهای زمینی که از آنها بُریده‏ای نیست؛ این‏جا بوی مُشک می ‏آید، بوی گُلاب ملکوتی، بوی محمد صلی‏ الله ‏علیه ‏و‏آله .
این‏ جا لباس تو عوض نمی ‏شود؛ زیرا آیه‏ های نور، بر نخ نخ تو تکثیر و تلاوت می‏ شوند.
این‏ جا آن قدر بی‏ خودی، که نه خود می‏ بینی و نه دیگری.
شاید این اولین ساعت تولد تو باشد! شاید این اولین راز و نیاز عاشقانه توست!
شاید این اولین نماز توست؛ پیمان ببند!
این‏ جا بهانه خوبی برای پُل زدن دست ‏های تو با اشراق، آماده شده، پیمان ببند! این سه روز، درهایش را به روی تو و زمین گشوده است، پیمان ببند!
قدم‏ هایی آشنا، صحن مسجد جامع.
مسجد شهر، این روزها، حال و هوای خاصی دارد، عطر صلوات و نیایش، عجیب فضای شهر را پر کرده است.
فرشتگان مقرب و مقدس بر گرد زمین پرواز می‏ کنند.
خاک نشینان عاشق آسمان، قرار است سه روز روزه بگیرند و در گوشه ‏ای عزلت نشین باشند. این روزها باید خانه تکانی کرد، باید خانه روح را منزه کرد و آئینه جان را جلا داد!
این روزها باید چراغ رابطه را روشن کرد.
باید صلای عاشقانه ملکوت را لبیک گفت
باید گل‏ های همیشه بهارِ مسجد را درک کرد.
باید در حریم حرم، اسرار محرمانه را شنید.
باید این روزها از خود برید، باید به خدا رسید!
روزهای اعتکاف، روزهای تجدید عهد، فرا رسیده است.
دوباره لطف الهی، ما را به خوان پر کرمش میهمان کرده است و حال، بضاعت اندک و این سفره گسترده پروردگار...
ایام البیض است
ما هرکدام، در گوشه ‏ای از مسجد نشسته ‏ایم و کبوترانه، دانه ‏های معرفت می ‏چینیم، سه روز در مسجد می‏ مانیم و به خویشتن خویش می‏ اندیشیم و به ذات اقدس الهی. «مولای یا مولای، انت الرحمن و انا المرحوم و هل یرحم المرحوم الا الرحمن؟
مولای یا مولای، انت الدلیل و انا المتحیّر و هل یرحم المتحیر الا الدلیل؟
مولای یا مولای، انت الغفور و انا المذنب و هل یرحم المذنب الا الغفور ... ؟!
و این چنین، روزهای بارقه و نور، با اعمال امّ داوود به پایان می ‏رسد و ما دوباره به هیاهوی شهر باز می ‏گردیم.